تبليغاتX
Emperatoore delshekaste

رفتی بی آنکه مرا به خدا بسپاری...

نمیدانم؟

مرا ازیاد برده بودی یا خدا را؟؟

+ نوشته شده در جمعه 7 مرداد1390ساعت 1:24 توسط Alireza |

ته خط...

+ نوشته شده در یکشنبه 18 اردیبهشت1390ساعت 16:16 توسط Alireza

بچه بودم بادبادکای رنگی

دلخوشی هرروزو هر شبم بود

خبر نداشتم از دل آدما

چه بی بهونه خنده رو لبم بود

کاری به جز الک دولک نداشتم

 بچه بودم به هیچی شک نداشتم

بچه بودم غصه وبالم نبود

 هیشکی حریف شورو حالم نبود

بچه که بودم آسمون آبی بود

حتی شبای ابری مهتابی بود

بچگیو بچگیاتموم شد

 خاطره های خوش رو دست من مرد

تا اومدم چیزی ازش بفهمم

 جوونی اومد اونو با خودش برد

برد برد برد

+ نوشته شده در سه شنبه 2 فروردین1390ساعت 14:4 توسط Alireza |

+ نوشته شده در سه شنبه 23 آذر1389ساعت 13:59 توسط Alireza

چیزی ندارم بگم

امشب شب ...... عشقمه

امشب شب ازدواج عشقمه

امشب شب...

+ نوشته شده در پنجشنبه 7 مرداد1389ساعت 11:35 توسط Alireza |

مهدی جان  تولدت مبارک...

+ نوشته شده در سه شنبه 5 مرداد1389ساعت 7:31 توسط Alireza |

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنیو به جای اینکه لبریز کینه شی حس کنی که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخوادسرتو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی ولی وقتی دیدش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه  که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار توی خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی " گل من باغچه نو مبارک" 

+ نوشته شده در شنبه 19 تیر1389ساعت 13:1 توسط Alireza |

اتل متل جدايي

عروسکم کجايي؟

گاوحسن پريشون

يک دل داره پرازخون

عشقم که رفت هندستون

خونم شده قبرستون

يک عشق ديگه بردار

يک دنيا قصه بردار

اسمشوبذاربچگي

تاآخرزندگي

آچين واچين تموم شد

عمرمنم حروم شد

آچين واچين تموم شد

عمرمنم حروم شد

+ نوشته شده در شنبه 8 خرداد1389ساعت 12:58 توسط Alireza |

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت 22:18 توسط Alireza |

رفيق من صنگ صبور غمهام
به ديدنم بيا که خيلي تنهام
هيشکي نميفهمه چه حالي دارم
چه دنياي رو به زوالي دارم
مجنونمو دل زده از ليليا
خيلي دلم گرفته از خيليا
نمونده  ار جوونيام نشوني
پير شدم پير تو اي جووني

+ نوشته شده در پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت 22:15 توسط Alireza

نظر گذاشتین میخونم...

برا خودتونو خودم دعا کنین...

مرسی

+ نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 15:58 توسط Alireza |

گاهی جه ساده......میشویم

نه گله میکنیم نه چیزی

فقط با یه لبخند مسخره سکوت میکنیم.......یادمان باشد!

زنگ تفریح دنیا همیشگی نیست!زنگ بعد حساب داریم!

+ نوشته شده در دوشنبه 2 آذر1388ساعت 14:58 توسط Alireza

باید فراموشت کنم

...............چندیست تمرین میکنم...............

من میتوانم٫میشود!

...............آرام تلقین میکنم...............

حالم نه اصلا خوب نیست

...............تا بعد بهتر میشود..............

فکری برای این دل آرام و غمگین میکنم

من میپذیرم رفته ای

و بر نمیگردی همین

خود را برای درک این صد بار تحسین میکنم

کمک زیاد میروی

...............این روزگارورسم اوست...............

این جمله را با تلخیش صد بار تضمین میکنم

 

+ نوشته شده در شنبه 30 آبان1388ساعت 22:52 توسط Alireza

به دلم آتیش زدی دلت خنک شد؟!

تو بهم گفتی بدی دلت خنک شد؟!

به تو گفتم که اگه نیای میمیرم تو می تونستی بیای نیومدی دلت خنک شد؟!

گفتی دل نمی شکونی اما شکوندی گفتی عاشق میمونی اما نموندی

یه گل کاغذی داشتم به تو دادم قول دادی نسوزونی اما سوزوندی دلت خنک شد؟!

منو دیوونه دیدی تو دلت میخندیدی دلت خنک شد؟!

گریه هامو نشنیدی خط رو قلبم کشیدی دلت خنک شد؟!

گفته بودی میرسی زودی به دادم مخصوصا دیر رسیدی دلت خنک شد؟!

+ نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 23:9 توسط Alireza |

آن کسی که می گفت دوستم دارد     عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد

رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت

صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم میگوید

دوستم دارد

+ نوشته شده در دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 20:52 توسط Alireza |

میخوام برم از کنارت..................تنها بمونی با دلدارت

گفتی از تو دیگه خیلی خستم........................دیگه بار سفر رو بستم

دیگه جایی نداری تو پیشم...........................گلت بودم تیشه زدی به ریشم

میرم دیگه جهنم شده دنیام.................اشک غم حلقه زده تو چشمام

...............

رفتم دیگه نیستی مال من..................این رفتن من یه مرگ واسه من

دنیا دیگه برام تیره و تاره.............................اشکام مثل بارون میباره

تقصیر تو نیست تقصیر زمونه است..................این جدایی هم  برات بهونه است

+ نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 21:19 توسط Alireza |

قطعه ی گم شده ازپرپرواز کم است

یازده بار شمردیم و یکی باز کم است

این همه آب که جاریست نه اقیانوس است

عرق شرم زمین است که سرباز کم است

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 13:12 توسط Alireza |

یه دل میگه نشم عاشق کس.... یه دل میگه میمیرم بی نفس....

یه دل میگه برمو....  یه دلم میگه خو کن به هوس....

یه دل میگه پر رنگو ریاست... یه دل میگه اینه رویای ماست....

یه دل میگه پر عشقم هنوز.... یه دل میگه که بسازو بسوز....

سر کن بی فروغ....خو کن به دروغ.... این عمر دو روز....

یک بوم دو هوا....  خستم به خدا....

نمیخوامو میخوام بشم از تو جدا....

رویای عزیز....تردیدو گریز....

بی عشق نمی تونم به خدا....

+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 22:55 توسط Alireza |

 

+ نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 22:27 توسط Alireza |

خاک خواهی شد!!!از رخ آینه ها پاک خواهی شد!!!

چون غباری گیج،گم،سرگشته در افلاک خواهی شد!!!

+ نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 22:26 توسط Alireza |

+ نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 21:37 توسط Alireza |

خدایا گر تو درد عاشقی می کشیدی       توهم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی

تو هم چون من به مرگ آرزوها می رسیدیپشیمون میشدی از اینکه عشق را آفریدی

+ نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 21:33 توسط Alireza |

   از من آزرده مشو میروم از خانه ی تو

قبل رفتن تو بدان عاشقو بی تقصیرم

تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست

امر کن تا که بمیرم به خدا میمیرم

+ نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 0:11 توسط Alireza |

قفس داران سکوتم را شکستند  دل دائم صبورم را شکستند

به جرم پابه پای عشق رفتن    پرو بال عبورم راشکستند

مرا از خلوتم بیرون کشیدندچه بی پروا حضورم را شکستند

تمنا در نگاهم موج میزد    ولی رویای دورم را شکستند

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 11:28 توسط Alireza |

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 3:10 توسط Alireza |

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 2:13 توسط Alireza |

نه!
کاری به کار عشق ندارم!
من هیچ چیز وهیچ کسی را
دیگر در این زمانه دوست ندارم
انگار این روزگار چشم ندارد
من و تورا یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیزو هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
از تو دریغ می کند
پس من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
...ناگفته می گذارم
...تا روز گار بو نبرد
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم